می کنم تازه متولد شدم.

به لطف خدا، بی خوابی ها،امتحانات، خستگی و همه و همه تموم شد...
به استراحت نیاز دارم...این تعطیلات بهونه ای شد که من حسابی برای بابا نازکنم که به مسافرت بریم.
فردا عازم هستم.
شما هم مثل همیشه بچه های خوبی باشید. دندون هاتون رو مسواک بزنید به عشقتون بگید دوستش
دارید...من هم سرکی به اینجا می کشم.امیدوارم به شما هم به اندازه من خوش بگذره...
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
این آخرین ترانۀ لالائیست
در پای گهوارۀ خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
بگذار سایۀ من سرگردان
از سایۀ تو دور و جدا باشد
روزی بهم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
آن داغ ننگ خوره که می خندید
بر طعنه های بیهده، من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که" زن" بودم
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
اینجا، ستاره ها همه خاموشند
اینجا، فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم،
بیقدرتر ز خار بیابانند
بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من، ز دانۀ شبنمها
رفتم ز خود که پرده براندازم
از چهر پاک حضرت مریمها
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستارۀ طوفانست
پروازگاه شعلۀ خشم من
دردا، فضای تیرۀ زندانست
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو،طفلک شیرینم
دیریست کآشیانۀ شیطانست
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانۀ دردآلود
جوئی مرا درون سخنهایم
گوئی به خود که مادر من او بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر آدمی به کسی علاقه منده و اون رو الگو خودش قرار میده، فروغ فرخ زاد هم برای من یکی از اونهاست
توی کامپیوتر اشعار، فیلم خاکسپاری و عکس هاش رو در پوشه هایی ذخیره کردم. وقتی مراسم خاک
سپاری اش رو می بینم و اون موسیقی کشداری که روح آدمو خدشه دار می کنه رو می شنوم، با
صحنه هایی سیاه و سپید و عاری از امید، تنم یخ می کنه. ایمان میارم که خورشید اون لحظه مرد. ایمان
میارم به آغاز فصل سرد.اون موقع دلم می خواست به اون زمان برگردم.
فروغ، نادره ای بود که در شعر و ادب فارسی درخشید. در زمان خودش بزرگ بود...روشنفکر بود... با
دخترهای هم دوره اش متفاوت بود، دوست دار خانواده و عاشق کارش. از علاقه اش نگذشت و همین
بهانه ی خوبی شد تا همسرش از او جدا شود و فرزندش را از آغوش مادرش محروم کند.
زبان آلمانی و فرانسه و ایتالیا آموخته بود. اما همیشه غمی در دلش بود؛ به مادرش می گفت: ای کاش
دختر نبودم...ای کاش من زیبا نبودم.

در آخر در سن ۳۲ سالگی بر اثر تصادف از این دنیا رفت.توی یکی از کتابها خوندم انگار می دونست که روز آخر زندگی اش است. به دفتر کار خواهرش رفت با اون شوخی کرد بعد به منزل رفت مادرش رو با لبهای سردش بوسید...روز بعد در روزنامه ها خبر وفاتش منتشر شد.
آرزوی فروغ ار زبان خودش: « آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است» « من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان میبرند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم.»
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
پ.ن:دوست داشتم بیشتر بنویسم اما احتمال دادم از حوصله دیگران خارج میشه...من هم چون از کار پروژه،خوندن درباره آجر و سیمان خسته شده بودم و قادر به فکر کردن نبودم، فعلا کار رو رها کردم و کمی به علایقم و حس لطیف چیزهایی که دوست دارم پرداختم.







در ابتدا تنه درختی بودم. بعد به قطعات مختلف تقسیم ام کردند و به وسیله میخ، تکه ها رو به هم متصل
می کردند. وقتی میخ رو در اعضای بدنم فرو می کردند تنم درد می کرد.بعد آقایی که لباس کارش آبی بود
روی من سنباده می کشید وقتی حسابی نرم شدم؛روی من نقاشی کردند و حسابی خوشگل شدم.
اون وقت من و دیگر دوست های دیگه ام بر روی ماشین حمل کردند و در فروشگاه بزرگی قرار دادند.
به دوستان دیگر هم سلام کردم. اونها هم به نوع دیگر زیبا بودند یکی قرمز رنگ بود یکی آبی و ترکیبی از
رنگ سفید،یکی قهوه ای و یکی هم...
هـر یـک از مشتریان که برای انتخاب ما می اومـدند، من رو بـه یکـدیگر نـشان میدادند. تـا اینکه روزی دختر
خانمی که به هـمراه پدرش بـود و در حالی که شنیدم می گفـت: این از همه خوشگـل تره، اون وقـت بـود
که من رو انتخاب کردند. بعد؛ با احتیاط من رو سوار ماشینی کردند و من رو به منزل اون دختر خانم بردند.
در هنگام حمل من به اتاق با احتیاط از من مراقبت می کردند.در روبروی من هم ساعت گرد صورتی رنگی
بود. دختر هم خیلی من رو دوست داشت به آرامی لباس ها و دیگر وسایل اش را در من جا داد.
آینه بزرگی هم رو سینه ام بود که دختر همیشه روبروی من می ایستاد و خودش رو برانداز می کرد. روزی
که دوستش به اتاقش اومد گفت: چه خوشکله، مبارک باشه و من در وجودم احساس شادی می کردم.تا
اینکه بعد از سال ها من کم کم پیر و فرسوده شدم.دیگه اون دختر من رو گـرد گیری نمی کرد.وقـتی درم را
باز می کرد،استخـوان هایم صدا می دادند.زانوهام درد می کرد.کشوهایم به زور باز می شدند و اون دختر
دیگه دوستم نداشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ نمونه ای از انشای سال پنجم دبستانم بود، که باید از زبان وسیله ای می نوشتم.
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
بنده بعد از مدتی تصمیم به تغییر وسیله ای در اتاقم شدم به اون وسیله قدیمی سابق که نگاه می کردم
نفس راحتی کشیدم از این که دیگه از اون وسیله استفاده نمی کنم.اما بعد یاد انشای اون موقع افتادم و
شرمنده شدم که روزی این هم برام عزیز بود.
سالها از عمرون میگذره دوران کودکی همه میگفتند: عزیزم دوست داری چه کاره بشی..!!؟
تا حالا فکر کردید الان که بزرگ شدیم... همه دنباله چه کاری رفتیم و یا چه هنری یاد گرفتیم؟
آیا از زندگیمون راضی هستیم..؟
سوال اصلی: دوران کودکی دوست داشیم چه کاره بشیم و حالا چه کاره شدیم..؟
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد...
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذر
ــ اصلا باز نمیشه و همواره با اروری مواجه میشم.
ــ بعد از چند بار تکرار کردن و التماس و خواهش از خدا باز میشه.
ــ بر روی نمرات کلیک می کنم، با همه چیز روبرو میشم جز نمرات.
جدول طوسی رنگی که نظر خواهی درباره اساتید از دانشجویان می خواستند.جدید بود اثرات به روز کردن سایت بود.از اینکه تازه یادشون افتاده در این شرایط سایت رو به روز کنند پوزخندی زدم.
ایده جالبی بود که درباره اساتید نظر بدیم؛ اما جای اون توی صفحه نمرات امتحانی نبود چون من الان فقط به اون فکر می کردم. از خیر نمرات گذشتم حالا می خواستم فرم نظرخواهی رو پر کنم. هم زمان که به روش های تدریس،آداب اجتماعی و احترام،تسلط استاد هنگام تدریس و غیره را جواب میدادم به اساتیدم هم فکر می کردم.
واقعا کار سختیه که از صبح تا شب بخواهند سر پا بایستند و صحبت کنند با دانشجویان مختلف. نظر خواهی استادی تموم شد حالا میرم به نفر بعدی... میبینم همشون خوب هستند،همه آنها گل هستند اما هر گلی یه بویی داره. منظورم اینکه هر استادی روش تدریس اش با دیگری متفاوته.
حالا که با دقت به تک تک جواب دادم ثبت نشد. بی خیال نمره و نظر خواهی شدم. زیاد ناراحت نشدم چون مطمئن نیستم که این نظرات براشون مهم باشه. البته بعضی وقت ها هم حق دارند چون آدم های زیادی اطرافم میبینم که این نظر خواهی سوژه ای میشه برای تفریح و سرگرمی و خنده اونها حتی با تمسخر جواب میدن.چون هستند کسانی که دیر بزرگ میشند.حالا بحث رو ادامه ندم چون نیومدم در این باره حرف بزنم.اما آیا واقعا نظر ما مهمه؟
یادم میاد ۱۲-۱۳ ساله که بودیم.توی مدارس، دانشجوها برای پروژه هاشون فرم میاوردن و به دست ما میدادند.ما هم خوشحال بودیم که کسی از ما نظر می خواد همچین متفکرانه به تک تک اونها جواب میدادیم یا وقتی اولین بار رای دادم.رای باطله دادم و حالا که بزرگ و پخته شدم و فهمیدم به کی رای بدم رای من حساب نشد و همینی شد که الان دارید می بینید.
اما نظر دیگران برای من مهمه پس سعی کن به هر پست نظر درستی بدی
از بچگی همیشه خانواده ام آرزو می کردند که مریض نشم، چون برای دارو خوردن حسابی اذیتشون
می کردم. خیلی خوردن قرص برای من مشکل بود...گاهی اوقات که خیلی مریض بودم و مجبور می
شدم همه داروهام رو بخورم قرص رو با آب تو استکان حل می کردم،چشمام رو می بستم،لبام هم جمع
می کردم به زور کمی از اون محلول تلخ رو می خوردم....حالا از اون موقع ها گذشته و من دیگه بزرگ
شدم و یاد گرفتم که چطور قرص رو بزارم بعد یک لیوان آب هم روش سر می کشم.البته هنوز وقتی
میبینم قرص رو واقعا خوردم متعجب میشم و خانواده هم یکی تیکه می اندازه یکی هم هورا می کشه و
کف میزنه.
حالا یک ماه پیش که رفته بودم تهران، گفتم یه دکتر پوستی برم؛ خانم دکتر هم خوش اشتها تا تونست
دارو نوشت با خودم میگم مگه پوستم چه طوریه که یه کیسه بزرگ دارو تجویز کرد؟؟؟
بماند تا وارد مطب شدم دوباره این سوال تکراری رو شنیدم:که ازدواج کردی یا نه؟بابا چه ربطی داره. یه
روز آزمایش خون گرفته بودم دکتر می خواست جواب آزمایش رو بخونه گفت:خوب باردار هم نیستی؛من
هم چشمام گرد شده بود و نگاهش می کردم، گفتم:خوب از خودم می پرسیدی من هنوز ازدواج نکردم
چه برسه به بارداری!!!!!
کجا بودم؟آها... خوب این دارویی که از امروز شروع کردم به خوردنش؛ میگن خیلی بدن آدم رو خشک
می کنه و همیشه باید آب بخورم البته هنوز نخورده لبام خشک شده و میسوزه....حالا این خانوم دکتره
هی تاکید می کرد که اگر ازدواج کردی حتما به من خبر بده من هم تو فکرهای خودم درگیر بودم و هزاران
علامت سوال که آیا اینقدر بعد از ازدواج خانومها مهمه؟ تا اینکه منظورش این بوده که این دارو برای خانم
های باردار ضرر داره.وقتی این رو گفت: خنده ام گرفت تو دلم گفتم:نه خیالت راحت تو این شش ماه
(مدت اتمام داروها) من ازدواج نمی کنم که بخوام به این زودی باردار بشم.حالا سه هفته دیگه دوباره باید
برم منو ببینه...
قرص ها هم از ترکیب رنگ های مفرحی برخوردارن... اومدم یه سرچی درباره دارو از اسانس رنگ ها و...
داشته باشم که چیه بعد گفتم یه پستی هم در این مورد داشته باشم.
شاد و سلامت باشید
بعدا نوشت:برای این پست نظرات خصوصی زیادی داشتم،دوستان لطف کرده بودن و سفارش کرده بودن که مراقب این داروها باشم. به خصوص از دریای عزیزم که کلی راهنمایی کرده بود.مرسی
در این حین می بینم پسر همسایه طبقه بالایی، کاغذ بستنی اش رو پایین می اندازه براش هم مهم
نیست انگار نه انگار که کاری کرده باشه.با خودم فکر می کنم کی می خواهند فرهنگ آپارتمان نشینی
را رعایت کنند... بعد به یاد پلانی می افتم که آن را برای امتحان باید بخونم؛ کمد رو زیرو رو می کنم اما
پیداش نمی کنم یادم می افته که به همراه دفتر دیگری به دست یکی از دوستانم داده ام، از دست
خودم دلخور میشم که چرا دلرحمی می کنم و به کسانی که سر کلاس حاضر نمی شوند جزوه میدهم،
بعد به جای اینکه به موقع تحویل بدهند، باید با التماس و ناز، منت بر سرمون بذارند که جزوه رو تحویل
بدهند. و خیلی مواردی از این قبیل که برای من و شما پیش آمده.
همیشه می خواهیم نقش آدم های اصیل رو به خودمان قالب بزنیم اما تا وقت اجرای آن فرا میرسه
بی تفاوت از کنارش رد میشم. انگار همیشه باید جریمه بشیم و زور بالای سرمون باشه تا کار درستی
انجام بدهیم.
من نیومدم اینجا کلاس اخلاق بذارم اما بافرهنگ باشیم....
در افکارم غرق شدم، فـکر کارهایی که انجام دادم و راضی نبودم و کارهایی که به اتمام نرسوندم، افکار با
ناخن های تیزشون مغزمو خراش میدن.
امـشب در قـالب متفاوتی هستم... دلـم می خواد بـیدار بـاشم نه برای اتمام کـارهای ناتمام، بلکـه بـرای
اینکه بیشتر در هوشیاری باشم.

دیگه یواش یواش برید دوش بگیرید، لباس های شیکتون رو بپوشید، عطر و ادکـلن بزنید، آماده رقص و بزن
و بـکوب و غیبت و دعوا و حـاشیه سازی بـشید که تا ساعـاتی دیگـه به استقبال شادتـرین جشن مجازی
میریم.
H A P P Y B I R T H D A Y
آی ی ی ی ی ی ی ی ی ملت مجازی من اومدم، نبینم کسی نشسته باشه.
دست... دست... شوله... شوله
چرا نشستین؟؟؟ دی جی آهنگو عوض کن... یه ساسی بزار
دست... دست... محمد باید برقصه... الی باید برقصه... این هم بگم که فقط با خوشکلا می رقصما ![]()
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
این همه دارم می رقصم...هیچکی نمی خواد بیاد وسط، یا من باید تابلو تنهائی این وسط قر بدم؟
H A P P Y B I R T H D A Y
سپیده جون عزیزم بیا کمک پذیرایی کنیم...
سمیرا بزن قدش ![]()

H A P P Y B I R T H D A Y
بـچه ها یه دقیقه ساکت.!!!.. فک کنم مأمورها اومدن... اون شیشه ها چیه قایم شون کنید، لپتون رو هم
پاک کـنید جای بـوس مـوس روش نباشه... خـانومها حجـابشون رو رعایت کـنن آقـایـون یقه پیرهنـشون رو
محکم ببندن... خواهرها برادرها جدا بشینید...
.
.
.
دکشون کردم رفتند خیالتون راحت... دوباره شروع کنید ؛ سوت سوت، جیغ جیغ، دست دست...
آها حالا بچرخونش کمرو.........دس دس دس دس.........حالا بچرخونش کمرو
این دامبلو دیمبو بابا ول کنه ما نیست................ حالا بچرخونش کمرو
آقایون دست خانوما رقص .............حالا برعکس.............حالا بچرخونین کمرو................
H A P P Y B I R T H D A Y
چرا نمی رقصید؟ می خواید شام بکشم، انرژی بگیریم؟... اما می ترسم اون وقت نرقصید بگید آپانتیز
می گیریم.
H A P P Y B I R T H D A Y
شام...شام...شام...
یکی دوتا از شما کدبانوها بیایید کمک، میز رو بچینیم...
ئه ئه ئه... سمیرا چرا با رقص، سوپ رو میاری؟ مواظب باش میریزه...

بچه ها بفرمایید شام... وحید اینقدر نرقص بیا شام دیگه...
بابا این آهنگو خاموش کن... نمی تونم بشینم بخورم، همچنان قر تو کمرمه.
بچه ها چیزی کم و کسری ندارین؟همه چی هست؟
H A P P Y B I R T H D A Y
ای کاش رامین هم میومد... سعید مخ کیو داری میزنی؟

H A P P Y B I R T H D A Y
کی جوک خوب بلده؟؟؟ جوک خنده دار بگید بخندیم دلمون وا شه
مانی تو جوک هات خوبه، بیا جوک بگو...
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
بچه ها یه روز یه بسیجی، قرص اکس میخوره انوقت تا صبح وضو می گیره...![]()
غـضنـفـر بـالای پـل هوايی ايـستاده بوده ميگه: حالا ما خـر، ما نفـهم ، ما بـی شعور... ايـنجا اصـلأ آب رد
ميشه كه پل زدن؟! ![]()
H A P P Y B I R T H D A Y
حالا نوبتی هم که باشه نوبت بریدن کیکه
همگی بخونیم...تولد تولد تولدم مبارک... مبارک مبارک... تولدم مبارک

رقص چاقو هم یادتون نده
هر کی قشنگتر برقصه شاباشش هم بیشتره![]()
دست دست، سوت سوت ... ایــــــــول
¤ ¤ ¤ ¤ ¤
خوب آماده اید شمع ها رو روشن کنیم؟؟؟
اشـک شـادی شـمع رو نگاه کن، که واست می چکه چـیکه چـیکه کام همه رو بیـا شیرین کن بیا کیکو ببر
تیـکه تیکه، همـه جمع شده انـد دور تو امشب گل بوسه میگن که بچـینی در جـشن تـولدت عـزیزم هـمـه
انگشترن تو نگینی...
ای جــــانـــم مـــرســــی![]()
سمی فوت کن دیگه.... ای به چشم ... ۱...۲...باشه بابا ...۳ ... فووووووت... هوورررااااا

دس دس دس...
H A P P Y B I R T H D A Y
حالا نوبت کـــادوهـــاســت...
گلاب گلاب کاشونه ماشالله تولد سمیه جون ماشالله .................این کادو مال کدوم جونه؟

H A P P Y B I R T H D A Y
خوب بچه ها واستید در آخر کار یک عکس یاددگاری هم بندازیم... همه لبخند ۱،۲، بدو بیا تو هم ...
همه بگین ویســـــــــکی نه ببخشید سیـــــــــــب ![]()

H A P P Y B I R T H D A Y
H A P P Y B I R T H D A Y
بـا اینکه خیلی داره خوش میگذره اما دیگه کافیه، بـهتره کم کم تمومـش کنیم چون متاسفانه تولد من تو
فصل امتحاناته و یه کوله بار درس دارم. تشکر می کنم از کسانی که شرکت کردند امیـدوارم دلهاتون
همیشه شاد و لبهاتون پر از خنده باشه...![]()
شب به نیکی![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدا نوشت:بعد از این جشن مجازی، به جشن حقیقی ام به همراه خانواده رسیدم... خوشحال و خندون
بودم؛ بعد چشم به نوشته ای از طرف هدیه دوستم افتاد.
" ایشالله سال دیگه شوهر نامردت بهت کادو بده (البته چشمم آب نمیخوره)"
مضحک ترین نوشته ای که خونده بودم...

¤ ¤ ¤ ¤ ¤
مجددا از تمام کسانی که به من این روز رو تبریک گفتن تشکر می کنم به خصوص از مامان نازنینم که
بیشتر از همه زحمت کشید و من رو به دنیا اورد![]()